آدم آهنی و شاپرک

و ذیگر تنها سکوت...

آدم آهنی و شاپرک

اگر چه آدم آهنی قصه ی ما در گوشه ای از سالن نمایشگاه ایستاده بود ، ولی همیشه جمعیت زیادی دورش جمع می شدند وتماشایش می کردند.

 

بچه ها این لینک ثابته!!!!

مطالب به روز رو از پایین بخونید!




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

ساده لباس بپوش! ساده راه برو!
اما در برخورد با دیگران ساده نباش!!
زیرا سادگی ات رانشانه میگیرند!
برای درهم شکستن غرورت!!!
حسین پناهی
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم دی 1391ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم شهریور 1391ساعت 10 AM  توسط adam_ahani96  | 

دستتو بپا

بد روزگاری ست

دست دوستی به هرکه دهی

دست به دستت میدهد اما...

به قول او:

به هرکی که دست دادی دستتو بپا"

بترس از گرگهای آدم نما"

ومن از آمهای گرگ صفت هراسانم

اما از خالی بودن دستانم هراسان تر...!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم تیر 1391ساعت 7 PM  توسط adam_ahani96  | 

!!...big girl

I'm a big big girl


in a big big world


It's not a big big thing if you leave me


but I do do feel that


I do do will miss you much


miss you much...

I can see the first leaf falling
it's all yellow and nice
It's so very cold outside
like the way I'm feeling inside


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1391ساعت 11 AM  توسط adam_ahani96  | 

معصومانه ترین اشک ها

من معصومانه ترین اشک ها را

امشب روانه ی صبح میکنم

بی بهانه ترین اشک ها همواره معصومانه ترین هستند

زیرا دلگیری اما از چه؟ از که؟

و خدا  می داند که چرا...؟؟

چرا این اشک ها هوای تولد دارند!؟

چرا هوای خالی شدن دارند!؟

آیا قلبم پر شده از  هوای این و آن که سر می ریزد؟

آیا ذهنم پر شده است از صدای این و آن که دل می ریزد؟

نمی دانم!!

نمی دانی و میریزی

می ریزی تا شاید خالی شوی

خالی شوی از ندانستن

چه معصومانه اشکها بی دلیل و بی بهانه حیف میشوند

شاید:  

         دلشان به جایی بند نیست 

             برای ماندن

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

 
این همه موج بلا در همه جا میبینیم

آی آدمها را میشنویم

نیک میدانیم دستی از غیب نخواهد آمد
هیچ یک حتی یکبار نمیگوییم

با ستمکاری نادانی اینگونه مدارا نکنید

... آستین هارا بالابزنیم
دست در دست هم
از پهنه ی آفاق برانیمش

مهربانی را

دانایی را

...
بر بلندای جهان بنشانیمش

آی آدمها
موج می آید...
+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 7 PM  توسط adam_ahani96  | 

کورش کبیر

تابلویی که می بینید، اثر «وینسنت لوپز» نقاش اسپانیایی قرن ۱۸ روایت کننده ی یکی از داستان های تاریخ ایران باستان است.
اثر «وینسنت لوپز»

در لغت نامه ی دهخدا زیر عنوان «پانته آ» بر اساس روایت «گزنفون» آمده است که هنگامی که مادها پیروزمندانه از جنگ شوش برگشتند، غنائمی با خود آورده بودند که بعضی از آنها را برای پیشکش به کورش بزرگ عرضه می کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 1 AM  توسط adam_ahani96  | 

چه آشناست...!!

تا جایی که به یاد دارم، اسب ها درشکه ها را کشیده اند، ولی انعام را درشکه چی گرفته است!


به چشمان اسب چشم بند زده و بر دهانش پوزه بند، تا نبیند و حرف نزند،

چه آشناست زندگی اسب های درشکه چی..........


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1390ساعت 1 AM  توسط adam_ahani96  | 

درد...!

از درد های کوچک است که آدم می نالد ضربه که

 سنگین باشد لال میشوی...!


+ نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

happy birthday to meeeeeeeee!!!!!!!!!1

 

امروز تولدمه!!

امروز روز آخر دی ماه است!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1390ساعت 12 PM  توسط adam_ahani96  | 

چه احساسی با دیدن عکس بهت دست میده؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 11 PM  توسط adam_ahani96  | 

شاگردی از استاد پرسید: منطق چیست؟

استاد کمی فکر کرد و جواب داد : گوش کنید ، مثالی می زنم ، دو مرد - پیش من می آیند. یکی تمیز ودیگری کثیف من به آن ها پیشنهاد
می کنم حمام کنند.شما فکر می کنید ، کدام یک این کار را انجام دهند ؟
هردو شاگرد یک زبان جواب دادند : خوب مسلما کثیفه !
استاد گفت : نه ، تمیزه . چون او به حمام کردن عادت کرده و کثیفه قدر
آن را نمی داند.پس چه کسی حمام می کند ؟
حالا پسرها می گویند : تمیزه !
استاد جواب داد : نه ، کثیفه ، چون او به حمام احتیاج دارد.وباز پرسید :
خوب ، پس کدامیک از مهمانان من حمام می کنند ؟
یک بار دیگر شاگردها گفتند : کثیفه !
استاد گفت : اما نه ، البته که هر دو ! تمیزه به حمام عادت دارد و
کثیفه به حمام احتیاج دارد. خوب بالاخره کی حمام می گیرد ؟
بچه ها با سر درگمی جواب دادند : هر دو !
استاد این بار توضیح می دهد : نه ، هیچ کدام ! چون کثیفه به حمام
عادت ندارد و تمیزه هم نیازی به حمام کردن ندارد!
شاگردان با اعتراض گفتند : بله درسته ، ولی ما چطور می توانیم
تشخیص دهیم ؟هر بار شما یک چیزی را می گویید و هر دفعه هم درست است
استاد در پاسخ گفت : خوب پس متوجه شدید ، این یعنی: منطق !
خاصیت منطق بسته به این است که چه چیزی رابخواهی ثابت کنی

 

 

نتیجه اخلاقی:با آدمهای منطقی بحث نکنید!!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1390ساعت 8 PM  توسط adam_ahani96  | 

خالتون حالشون خوب نيست..... يعني فوت كرده!!!

خاله بابام  فوت كرده زنگ زدم بابام ميگم...

-سلام بابايي خوبي؟

-سلام عزيزم شما خوبي؟

-آره! صبح زنگ زدم مامان گفت..

خالتون حالشون خوب نيست...!!!!(يه كم مكث كردم...)يعني فوت كرده!!!

-آره بابايي

(با سوتي بالا ديگه حرفي واسم نيومد)

بابام ادامه داد:

-آره ديگه مرگ حقه اتفاقيه كه واسه همه ميفته يه روز بقيه امروز هم خاله ما!!

(يعني اينا رو بايد بگي!!!! بازم هيچي نگفتم)

بابام فهميد ضايع شدم بحثو عوض كرد گفت:

-چيزي لازم نداري بابا؟

-نه مرسي

-پس مواظب خودت باش خداحافظ

-خداحافظ!!!


نتيجه اخلاقي:قبل از تسليت گفتن متنشو آماده كنيد...!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 10 PM  توسط adam_ahani96  | 

این کاغذ رو از لای دفترم پیدا کردم!!!!

۷/۱۰       

pm ۸:۲۵

یه زمانی چه احساسات قشنگی داشتیم !!!یادش بخیر!!!

این صفحه رو از لای دفتر  عربی سال دوم دبیرستان پیدا کردم وقتی که داشتم از صفحات خالی ش به عنوان ورفه یادداشت استفاده میکردم!!!

 

خواب و صدایی که شب هنگام چشمان ملتهبم را به سوی خود می خواند

در رفتن امتناع می ورزم اما چه سود!

خواب چشمان فراخم را در خود فرو می برد

و رویایی سنگین مژگان خونینم را در به دست باد هدیه می دهد

هیاهویی درون ذهنم مورد هجوم سکوت قرار می گیرد

و در کوچک لحظه ای بیابانی از حضور را تصویر میکند

تا آنچه را که خود میخواهد در این ذهن خالی از ژرفای صدا سرازیر کند

انسانی خاکی سر در گریبان دارد و به سوی این معشوقه ی نفرت می آید

سر از گریبان به در آورده

و دستانم را با دستانش پیوند می زند

سرمای وجودم با گرمای وجودش در هم می آمیزد....

--....شاید روح خروشان کم فروغم لحظه ای در تلاطم آرامش وجودش زنجیر شود!!!!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 10 PM  توسط adam_ahani96  | 

دی شب

چه غم بار بود دی شب!!!!

وسنگینی ژرفی از تنهایی روح سر به فلک کشیده ام را

در زندان تن عزلت نشین کرده بود

و قلبم    در سنگینی این غم      شکست

شکست  و هیچ نگفت

نگفت    و اشکهایش  را در پس پلکهایش خورد!!

تا مبادا مژگان از این غم بویی ببرد!

و چه امید بیهوده ای

که یک غریب هم درد شاید بتوان یافت

که غریبه های هم درد از خویش بی درد یه نا هم درد شدن می ترسند!!!

و سر در تنهایی خود فرو برده اند

که نشاید فروغی از رخنه های قلب های ترک برداشته ی شان سو سو زند

و من از بودن و از ماندن و از پژمردن می ترسم

ببین که دستانم به دستانت بد محتاج است

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

فال حافظ من!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 10 PM  توسط adam_ahani96  | 

آدم‌های موفـق با دیـگران 30 فـرق دارند

آدم های موفق خودشان را با افرادی كه با آنها هم فكر هستند، متحد می‌كنند. آنها اهمیت و ارزش قسمتی از یك گروه بودن را می‌دانند و می توان گفت آدم های موفق 30 فرق کلی با دیگران دارند که دانستن آنها بد نیست :

1.
فرصت‌هایی را می‌بینند و پیدا می‌كنند كه دیگران آنها را نمی‌بینند.

2.
از مشكلات درس می‌گیرند، در حالی كه دیگران فقط مشكلات را می‌بینند.

3.
روی راه‌حل‌ها تمركز می‌كنند.

4.
هوشیارانه و روشمندانه موفقیت‌شان را می‌سازند، در زمانی كه دیگران آرزو می‌كنند موفقیت به سراغ‌شان‌ آید.

5.
مثل بقیه ترس‌هایی دارند ولی اجازه نمی‌دهند ترس آنها را كنترل و محدود كند.

6.
سوالات درست را به شیوه صحیح از خود می‌پرسند. سوال‌هایی كه آنها را در مسیر مثبت ذهنی و روحی قرار می‌دهد.

7.
به ندرت از چیزی شكایت می‌كنند و انرژی‌شان را به خاطر آن از دست نمی‌دهند. همه چیزی كه شكایت كردن باعث آن است فقط قرار دادن فرد در مسیر منفی‌بافی و بی‌ثمر بودن است.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 5 PM  توسط adam_ahani96  | 

نفهمیدیم غش کردیم یا سکته یا سکسکه



داشتیم از خوشحالی مثل پودر ماشین‌لباسشویی کف می‌فرمودیم که تلفن دوچرخه سوتید. تلفن ما فقط همین یک ملودی را بلد است: سوت سوت سوتک سوت سوت سوتک!


جسارتاً، گوشی را داشته باشید تا اول یک مقدمه عرض کنم خدمتتان. مقدمه این است که در تب‌وتاب بازار سکه، ما هم برای این‌که از قافله عقب نیفتیم، فکر کردیم مگر ما چلاق تشریف داریم که نرویم توی کار خرید سکه. چرا فقط سکه‌های 25 تومانی و 50 تومانی تو بساط ما پیدا شود؟ الان دیگر این‌جور سکه‌ها توی جیب گدایان و بینوایان هم پیدا نمی‌شود. البته اگر برداشت سیاسی نشود، داشتیم فکر می‌فرمودیم بالاخره سرنوشت این اختلاس 3‌هزار میلیاردتومانی چی شد؟ و این‌که اگر خدای ناکرده ما صاحب چند سکه‌ی ناقابل بشویم پایمان به ماجرای اختلاس باز می‌شود یا نه! بالاخره هرکس برای خودش اصولی دارد. گوشی را همین‌طور داشته باشید تا بقیه‌اش را عرض بفرماییم.

بعدش چی کار کردیم؟ رفتیم طلافروشی و النگوها و گوشواره‌های عیال را فروختیم که سرمایه جور کنیم، وگرنه ما که از این پول‌های بادآورده نداریم. بعدش چی‌کار کردیم؟ نصفه‌شب رفتیم تو صف سکه. چه صفی؟ تقریباً اندازه‌ی استادیوم صدهزارنفری آزادی آدم پشت در بانک ایستاده و نشسته و خوابیده بود.

آن طفلی‌ها هم مثل ما طلاهای عیالشان را فروخته بودند که با آن سکه بخرند. ظهر روز بعد نوبتمان شد و خوشحال و خندان رفتیم پشت باجه. به هر نفر پنج عدد سکه می‌دادند ولی به ما چهار تا دادند. گفتند همین هم از سرت زیاد است. نمی‌دانیم از کجا فهمیدند. لابد از آن‌جایی که پولمان کم بود یا از آن‌جایی که می‌دانستند با نیم سوت و نیم‌شوت زندگی و کار می‌فرماییم. به‌هرحال خدا خیرش بدهد که پنج تا نداد و چهارتا داد. البته کاش آن چهارتا را هم نمی‌داد. می‌دانید چرا؟ به‌خاطر این‌که ما فرهنگ سکه‌داری نداریم. به خاطر این‌که شاعر مادر مرده در شعری بی‌ربط فرموده:


سکه شد از نان شب واجب‌تر
نان شب از سکه شد غایب‌تر

عاشقان را بگذارید بخوابند همه
مصلحت نیست که این سکه فراموش کنید


خب برگردیم به همان تلفنی که اول مطلب سوت کشید و سوتمان را از اشکمان و اشکمان را از مشکمان و مشکمان را از وجود نازنینمان در آورد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 5 PM  توسط adam_ahani96  | 

 

بچه ها توی کلاس داشتند سر و صدا می کردند که ناظم میاد تو با عصبانیت میگه: اینجا طویله است؟

یکی از بچه ها می گه: نه آقا اشتباهی آمدید!!!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 5 PM  توسط adam_ahani96  | 

دوست جدید!!!

به یکی از دوستایی که تازه باهاش آشنا شدم گفتم شبا ساعت ۱۲ من میخابم!!!

از اون روز به بعد هر شب ساعت ۱:۰۵ صبح اس ميده:سلام بيداري؟؟؟

حالا من به اين آدم چي بگم خوبه؟؟؟؟

مملكته دلريم با اين دوستاش؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم دی 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

این روزاااااا

این روزا دیگه بهونه ی دپ بودن هم ندارم که درس نخونم!!!!

نمی دونم به چه بهونه ای دیگه باید خودمو توجیح کنم!!!!

امروز یه برنامه ی خفن واسه درس خوندن ریختم هرچند ۸۰٪درصد انگیزه مو(دفترجه مو میگم) خونه جا گذاشتم!!!!

کاریش نمیشه کرد آش کشک خاله ست باید ساخت!!!!

خودمو کشتم با این علامت های تعجب !!!!!مملکته داریم با این آدم آهنی های متعجبش!!!!)

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 11 PM  توسط adam_ahani96  | 

تقصیر ما نیست!!!

سِنت که بالا می‌رود کلی دوستت دارم پیشت مانده،
کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکرده‌ای و روی هم تلنبار شده‌اند!
فرصت نداری صندوقت را خالی کنی!
صندوقت سنگین شده و نمی‌توانی با خودت بِکشی‌اش …

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 7 PM  توسط adam_ahani96  | 

زندگی به روایت شعر!!!

تخم مرغي رفته بود اينترويو
تا مگر کوکو شود يا نيمرو

تخم مرغي بود با شور و اميد
خواست تا مرغانه اي باشد مفيد

فرم استخدام را پر کرده بود
عکس هم همراه خود آورده بود

توي مطبخ از براي شرح حال
پشت هم کردند هي از او سوال:

- کيستي تو، از کدامين لانه اي؟
- بوده اي قبلاً در آشپزخانه اي؟

- کي ز پشت مرغ افتادي برون؟
- توي ماهيتابه بودي تاکنون؟

- تجربه داري و فرزي در عمل
- جاي ديگر کار کردي في المثل؟

- داغ گشتي توي روغن يا کره؟
- حل شدي در شنبليله يا تره؟

- با نمک فلفل بهم خوردي دقيق؟
- خوب کف کردي شدي کلاً رقيق؟

- پشت و رويت سرخ شد روي اجاق؟
- باد کردي از فشار احتراق؟

تخم مرغ اين حرف ها را که شنيد
روي وحشت زرده اش هم شد سفيد!

ژوري اينترويو هم بي مجال
لحظه‌اي غافل نميشد از سوال:

- گر "رزومه" داري و "سي.وي" بيار
- ورنه بيخود آمدي دنبال کار

- گر نداري توي کارت سابقه
- ردّ ردّي گرچه باشي نابغه


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 7 PM  توسط adam_ahani96  | 

سخت است

سخت است حرفت را نفهمند، سخت تر این است که حرفت را اشتباهی بفهمند، حالا میفهمم، که خدا چه زجری میکشد وقتی این همه آدم حرفش را که نفهمیده اند هیچ، اشتباهی هم فهمیده اند. “دکتر علی شریعتی
 
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم آذر 1390ساعت 6 PM  توسط adam_ahani96  | 

یلدا

یلدا برای بچه ها، آجیل و طعم هندونه س
ولی برا بزرگترا، یه خاطره، یه نشونه س

یلدا شب ولادته؛ این جوره تو نوشته ها
خورشید و دنیا می آرن، تو دل شب فرشته ها

فرشته های مهربون، فرشته های نازنین
از اوج ِ اوج ِ آسمون، میان پایین، روی زمین

شبیه دونه های برف، روی درختا می شینن
تا خورشید و بغل کنن، تا صُب یه وختا می شینن

قصه میگن برای هم؛ گر چه شبیه قصه نیس
قصه اون ها مثل ما، نون و پنیر وپسّه نیس

میگن: یه شب از آسمون پولک آبی می باره
تا دم دمای صب بشه برف حسابی می باره

وقتی گمون نمی کنی، ستاره ای پر می زنه
یه آفتاب مهربون، از تو افق سر می زنه

یه شب، تو اوج تیرگی، ستاره رو نشون می دن
تو دل شب، شب سیا ، صُب می شه و اذون می گن

می آد و مرهم می ذاره به ساقهّ ملخ زده
نماز حاجت بخونید، مردم شهر یخ زده!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 11 PM  توسط adam_ahani96  | 

آزادی

در گذرگاهی تنگ

چون گلوگاه حیات

می درد خلوت شب نور چراغ ،

می خزد ماه به سوی رگ باغ

سردی شب ،

همه ی زنجره ها کرده خموش

و سپیدار سیاه

در سکوتی سنگین

صبح را منتظر است

دیر وقتیست که در کوچه ی ما

دست تقدیر زمان

همه ی پنجره ها را بسته است

و در این شهر خموش

بوسه از دورترین نزدیکی ،

نغض پبوند حقوق بشر است

لاله ها داغ به دل

سر به گریبان بردند

و علفهای هرز ،

راه صد ساله به شب پیمودند

لیک در باور دلهای گرم

صبح از پشت حصاری تیره

مردی از جنس زمان

عزم این بادیه را خواهد کرد

قصه ی عشق به هم خواهد ریخت

لاله زاران بیدار ،

داغ بر دل همه خواهند سرود

نغمه ی سرخ صبوران صبوح

صبح خواهد شد

و در این وادی نمناکتر از مطلق صفر

روح عصیان زده از آتش آزادی و عشق

حوض نقاشی ها را

پر احساس شعف خواهد کرد

پر احساس هوایی تازه

باز پروار کبوترها

تیرگی های پر زاغان را

شستشو خواهد داد

و زمستان ز پی آمدن نام بهار

در سیه چال زمان خواهد مرد

مرد و زن

پیر و جوان

همه خواهند سرود

نغمه ی دلکش آزادی را

رو سیاهی زغال است که در خانه غم خواهد ماند ...

 



رند تبریزی

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1390ساعت 10 AM  توسط adam_ahani96  | 

و این منم که خواهشی کور و تاریک در جایی دور و دست نیافتنی از روحم ضجه می زند.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 


برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم که چراغها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند ؛ گوشی


که صدا ها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود ؛ برای تو و خویش ، روحی که این همه را

در خود گیرد و بپذیرد و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون بکشد و بگذارد

از آن چیزها که در بندمان کشیده است ، سخن بگوئیم.

گاه آنچه ما را به حقیقت می رساند ، خود از آن عاری است ؛ زیرا تنها حقیقت است که رهائی می بخشد !


مارگوت بیگل <ترجمه ی احمد شاملو>

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آذر 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  | 

عشق عمومی

                                              اشک رازی ست

لبخند رازی ست

عشق رازی ست

اشک آن شب لبخند عشق ام بود

 

قصه نیستم که بگویی       نغمه نیستم که بخوانی       صدا نیستم که بشنوی

یا چیزی که چنان بشنوی      یا چیزی که چنان بدانی

 

من درد مشترکم  مرا فریاد کن......

 

درخت با جنگل سخن می گوید             علف با صحرا                 ستاره با کهکشان

 

و من با تو سخن می گویم                نامت رابه من بگو

 

من ریشه ها ی تو را دریافته ام    وبا لبا نت برای همه ی لبها سخن گفته ام

 

     دستهایت با دستان من آشناست      دستت را به من بده     حرفت را به من

بگو       قلبت رابه من بده

 

درخلوت روشن با تو گریسته ام          برای خاطر زنده گان      

 

  ودرگورستان تاریک با تو خوانده ام      زیبا ترین سروده هارا

 

زیرا مردگان این سال عاشق ترین زنده گان بوده اند

 

دستت را به من بده        

 

دستهای تو با من آشناست        ای دیریافته با تو سخن می گویم:

بسان ابر که با طوفان

بسان علف که با صحرا

بسان باران که با دریا

بسان پرنده که با بهار

بسان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من با صدای تو آشناست

 

زنده یاد :احمد شاملو

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390ساعت 1 PM  توسط adam_ahani96  |